3189

دارم فکر میکنم از این به بعد هر یکی دو ماه که پول دستمه با مامان یه جشن کوچولو بگیریم

برای هر جشن هم یه کیک کوچولو بخرم و روش شمع بذارم که مامان فوت کنه

به جبران تمام تولدهایی که نتونستم براش بگیرم

به جبران تمام تولدهایی که برام جشن گرفت

به جبران تمام کبریت‌هایی که میدونست از فوت کردنشون ذوق میکنم و بلند صدام میکرد تا بدوئم بیام و خاموش کنمشون

البته

نه فقط به جبران

خنده و شوکه شدن امروزش

عشق کردنش با کادوهاش

ذوقش که از جاش بلند نمیشد و دوست داشت دونه دونه کادوهاش رو باز کنه و امتحان کنه

بهم چنان عمر و انرژی داد که تکرارش میتونه هر بار شارژم کنه

اینم بگم

توی خانواده مامان و خانواده اونور، رسم تولد و مهمونی تولد گرفتن وجود نداشت. این مامان بود که تولد گرفتن برای تک تک اعضای خانواده رو شروع کرد.

و این مامان بود که امروز به خودم اومدم و فهمیدم سالها بوده که کسی تولدش رو با ذوق و مهمونی جشن نگرفته بود...

قلبم براش فشرده شد امروز

از ذوق امروزش ولی تا ابد ذوقزده‌ام...🙂💜

3188

حس میکنم برای ادامه‌ی زندگی به اندازه‌ی کافی انرژی ندارم