3164
کاش بفهمم کی حالم خوب میشه...
کاش بفهمم کی حالم خوب میشه...
یه حس غمگینِ بد و سوگواریای دارم که با PMS هم ترکیب شده
حس میکنم باید بیشتر سوگواری کنم
من تمام عمر به هیچکس اعتماد نداشتم
به هیچ احد الناسی
این اواخر حس میکردم یه آدم امن برای اعتماد وجود داره
اما الان من فقط سوگوارِ پایان یه دوره نیستم!
حتی فقط نگران آیندهی اون آدم که انقدر با بی فکری با آدمی چیدتش که حتی نمیتونم تصور کنم چجوری قبولش کرده نیستم
بلکه سوگوار اعتمادی که با صد تا دروغ احمقانه و چرند هم از بین رفته هم هستم...
وقتی تمام وجودت پر از جای لگده انتظار نداری اون آدمی هم که ذرهای بهش اعتماد داشتی با دروغای مسخرش، یه لگد دیگه به تنهی زخمیت بزنه
من غمگینم...
حتی همخوابگاهی آدمم
یه روزه خبر نمیده من دارم میرم و بذاره بره
هر چقدر بیشتر به ابن ماجرا فکر میکنم بیشتر میترسم که واقعا کدوم جوانبو سنجیده!؟ اگه طرف یه مرد بچه دار بود انقدر راحت بهش اعتماد میکرد و میرفت؟ رو چه حساب، واقعا با چه منطقی فکر میکنه الان شرایط فرق داره!؟
پوففففف
حتی حرفای دیروزشم عصبانیم میکنه
"من به تو بد کردم جلوتو گرفتم باعث شدم ضعیف شی"
وات!؟
الان فقط نگران نیستم
عصبانیم
اینکه مسیر سرنوشت من منو به اینجا رسوند یه چیزه! افکار سطحی نگر دیگران درموردش عصبانیم میکنه
و هنوز نمیفهمم
چجوری میشه به کسی که به گفته خودت "چهار ماه" میشناسیش انقدر راحت در تمااالامی جوانب زندگیت اعتماد کنی!!
اگه جای اون یه مرد بود صد سال سیاه این کارو میکردی؟ چرا فکر میکنی تفاوت دارن واقعا چرااااا
انقدر با اطمینان میگی من هیچوقت از زندگی باهات پشیمون نمیشم!! وات!؟!؟؟؟
به کسی که هنوز ۶ ماهم نیست که بهش نزدیک شدی!؟؟؟
با چه عقلی!؟ واقعا با چه عقلی!؟!؟؟؟؟!!!!
نگران و عصبانیم
مغزم واقعا داره دود میکنه و نمیتونم تمرکز کنم
خدای من🚶🏻♀️
وضعیتم اینجوریه که ۱ ثانیه با خودم میگم همه چیز درست میشه
همه چیز خوب پیش میره
و باقی ثانیهها با اضطراب و دلشوره میگذره
دائم توی سرم صداست
"یعنی حالش خوبه؟ یعنی کمکی داره؟ نکنه اذیت شه؟ نکنه تحت فشار باشه؟ نکنه اذیتش کنن؟ نکنه تنهاش بذارن؟ اگه دستش بسوزه کی مراقبشه؟ اگه طوریش بشه کی زورش میکنه دکتر بره؟ نکنه حالش اونجا خوب نباشه و نتونه برگرده؟ نکنه دلش با اونجا نباشه و به زور خودشو اونجا نگه داره؟ نکنه دلش نخواد ادامه بده اما به قلبش آسیب بزنه و بمونه؟ نکنه به خودش استراحت نده؟ نکنه ببینه اونجا بال پروازش نیست و نپذیره و آسیب ببینه؟ نکنه جای بدی باشه و آیندهای نبینه اما به خودش سخت بگیره و بمونه؟ نکنه اذیتش کنن؟ نکنه غمگینش کنن؟ نکنه به خودش زخم بزنه فقط برای اینکه بتونه؟ نکنه بخواد برگرده و لحظهای تردید کنه؟ نکنه نکنه نکنه نکنه... نکنه دسته گل نازنینم تو تنهایی و دور از چشمم پر پر بشه...."
کاش اونقدر خیالم راحت بود که بفهمم اگه غم داشته باشه بهم میگه
اگه بترسه بهم میگه
اگه یه لحظه پاش سست شه بهم میگه
اینجوری خیالم راحت بود که در امانه
اینجوری قلب پر از اضطرابم آرومتر بود...
اما اون هیچی بهم نمیگه... حتی اگه پیش چشمم پر پر شه نشون نمیده... و این خیلی برای من وحشتناکه...
با همهی وجودم
با تموم قلبم
هزار بار از دیروز آرزو کردم که بتونه واسه موفقیت پرواز کنه
همونقدر سریع
همونقدر باشکوه
همونقدر آزاد...
همین الانم دلم خیلی براش تنگ شده...